چیزهایی درهم

خرید بک لینک

پ گفت چرا به گوشی من دست زدی. دلم گرفت. باران میبارد. الودگی هوا خفهکننده است. سرم درد میکند. خستهام. ناامیدم :-( این حس همین لحظه است. راستش چیزهای کوچک خوبی هم هست. اضطراب دارم. نگران آ هستم. نگران خودم. کاش میشد چند روز در خانه بمانم روی رساله کار کنم. حوصله اداره را ندارم. برای تولد ر رفتیم کافه. حوصله نداشتم.

ذهنم درگیر آ ست. آ آ آ. چشمهای پر از اشک آ.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 18:43

چند روز خوب و ارام گذشت. آ اضطراب و عذاب وجدان بدی به من داد. بهخاطر گرفتاری چشمش حسابی دلم گرفت. دلم گرفت بهخاطر همه چیز. چشمش پر از اشک بود وقت حرف زدن. باید چه میکردم؟ تلاش خودم را کردم. حالا حوصله ندارم. در رابطه با آ انسان بودم؟ نمیدانم. نمیدانم. نمیدانم.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: شنبه 26 آذر 1401 ساعت: 22:11

در مهمانی دوستهای قشنگ استادمان گفت بالاخره این سد ذهنی میشکند. بالاخره کلمهها راهشان را پیدا میکنند. بالاخره روزهای بهتر میرسند.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: سه شنبه 22 آذر 1401 ساعت: 17:10

پ با من فرق دارد. روشش با من فرق دارد. ما باهم فرق داریم. وقتی ناراحتم او نمیتواند دقیقا همان کاری را بکند که من انتطار دارم. یا دوست دارم. او کار خودش را میکند. و من باید زخمهای خودم را فراموش نکنم. خودم را هفت ساله نبینم. من ادم محکمی هستم که نباید اسیر بازیهای روزهای سخت بچگی باشم. باید سادهتر ببینم. راحتتر زندگی کنم.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: سه شنبه 22 آذر 1401 ساعت: 17:10

خبر اعدام امروز الودگی هوا چه زندگی سراسر رنج و نکبتی داریم. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: سه شنبه 22 آذر 1401 ساعت: 17:10

امروز خوب بود. دلم گرم بود. نت قطع بود. از همهجا بیخبر. بیخبر. صبحانه خوردیم. خرید کردم. کرفس تازه،پیاز داغ اماده، باقالی رشتی، سبزی قورمهسبزی، دهانشویه و... برنج و گوشت چقدر گران شدند. گوشت سیصد و پنجاه تومان. برنج صد و شصت هزار تومان. یعنی حدود هفتصد هزار تومان پول برای دو کیسهی کوچک دادم. میخواستم ظهر برای خودم مرغ سوخاری بگیرم نگرفتم. امتحانی باقالیقاتق درست کردم ببینم چطور میشود. بد نبود. بعد هم خوابیدم. بیست سی صفحه کتاب خواندم. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: يکشنبه 20 آذر 1401 ساعت: 17:26

ناخنکار احمق ناخنم را زخمی کرده. گوشهی ناخن ورم کرده و درد دارد. خسته و بیحوصلهام. نمیدانم چرا. کلافهام. کلافه.

بعد از نوشتن: ناخن که درد نمیکند. گوشهی انگشت؟

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: يکشنبه 20 آذر 1401 ساعت: 17:26

ان شب که از خانهی آن دو دوست قشنگ برگشتم گفتم یه قولی به من میدی؟ پ گفت نه. من قولی نمیتونم به تو بدم. حالا ماجرا در ذهن من قولی بچهگانه بود و از سر مسخرهبازی. ناراحت شدم که چرا به این راحتی میتواند بگوید هیچ قولی نمیتواند به من بدهد. شب غمگین شدم. صبح غمگین بودم. هوای الوده هم مثل همیشه ناراحتم میکند. بیحال و حوصله تا حدود هفت در اداره ماندم. مجبور شدم بمانم. همه چیز بهشکل بیشرمانهای احمقانه است. انگشتم درد میکرد. ناخنم به هرجا گیر میکرد درد میگرفت. ز طوری حرف زد که انگار انقلاب با انفعال من یکی اساسی خدشهدار شده. دلم گرفت. بعد اداره به پ گفتم چرا گفتی هیچ قولی نمیتوانی به من بدهی؟ گفت باز پیله کردی. و حرفمان دوباره به بنبست رسید. با ناراحتی خوابیدم. گفت میخوای دیگه فوتبال نبینم؟ گفتم چه ربطی داره؟ مگه قراره من تو رو بندازم تو قفس. دوست داری فوتبال ببینی به من چه ربطی داره. گفتم معلومه که تو نمیتونی به من قولی بدی. من از تو هیچچیز نمیخوام و هیچ حسابی رو تو و این رابطه نمیکنم.راستش دلم میخواهد انقدر حرف بزنم تا این موضوع از سرم بیرون برود. اما پ دوست ندارد. درست مثل خواهر کوچکتر. درباره هرچه ناراحتمان میکند نباید حرف بزنیم. دربارهشان حرف نزنیم انگار وجود ندارند. حالا باید چه کنم؟ به پ گفتم تقصیر خودم است. باید فاصله نگه دارم. بیخود خودم را با تو یکی میبینم. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: يکشنبه 20 آذر 1401 ساعت: 17:26

بعد از یک سال و نیم بالاخره اکسپت مقاله رسید. دیروز مدیر داخلی مجله زنگ زد گفت مقاله پذیرش گرفته. خوشحال شدم. پ هم بود. بعد کشک و بادمجون درست کردم. شب املت خوردیم. فوتبال دیدیم. البته من فوتبالی نیستم و آنقدرها دوست ندارم. خوشحال شدم. خوشحال بودم. خوشحالم. برای کسی مثل من رسیدن تا همین جا هم یعنی چه راه درازی را تنها آمدم. و چه خوب که قرار است درس و مشقم تمام بشود. دلم آزادی میخواهد.

چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: پنجشنبه 17 آذر 1401 ساعت: 2:26

چه کلمههای گوناگونی که به لجن کشیده شدند. چه کلمههایی. یکی همین گفتگو. گفتگو. درستش همانی بود که نوشتند: گفت و گور. حرف بزنی کشته میشوی.انچه در راه خانه دیدم. ترسناک بود. باتوم، ساچمه و سکوت مردم. شانزده اذر بود. من دانشجو بودم. دانشجو مفهومی جز ناامیدی، درماندگی و ناچاری ندارد. دانشجو دستهای بستهای است که نمیتواند کاری بکند. بعد در تلویزیون کسی با انگشترهای درشت در دست از گفت و گو در دانشگاه حرف میزند. از اقلیتِ اغتشاشگر. اقلیتی که اجازهی حرف زدن ندارد. چیزهایی درهم...

ما را در سایت چیزهایی درهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: پنجشنبه 17 آذر 1401 ساعت: 2:26

صفحه بندی